بُرِش‌هايی از  با "باباچاهی" بودن

                                                                       محمّد آشور

 

علی باباچاهی...

نقاش نيستم كه تصويرش كنم اما اين‌طور تصوّرش می‌كنم... جايی شبيه "بتهوون" می‌شود... جايی شبيه "بكت"... گاهی كسی ميان اين دو، با تصويری فتوژنيك... چهره‌ای كاريزما در شعر معاصر. تصوّر است ديگر... البته می‌شد چيزها را جور ديگر و به ترتيبی بچينم كه بی‌آن‌كه بگويم "تصوّر است" به همين جايی برسم كه حالا... امّا نچيدم!

حالا كه نچيدم و سخت است راهِ آمده را برگردم (گرچه كارهای سخت زيادی كرده‌ام... در خيالم عرق‌های زيادی ريخته‌ام... بفرماييد!) اين‌طور ادامه دهم كه...

باباچاهی...

فرّار است، مثل اِتِر فرّار است، تعريف نمی‌پذيرد... مدام از اين‌طرفِ ذهنم به آن‌طرف فرار می‌كند... بتهوون می‌شود... بِكِت می‌شود... "كسی ميان اين‌ دو" می‌شود. نمی‌شود.

نه اين‌طور نمی‌شود.

جدّی‌ست... طنّاز است... عاشق و شوخ‌طبع؛ اما در عينِ شوخ‌طبعی (جايی كه پای شعر به ميان می‌آيد) با كسی شوخی ندارد... حتّا شما دوست عزيز!!

 

دارم فكر می‌كنم او كيست كه هربار می‌بينمش يكّه می‌خورم كه "او كيست كه هربار می‌بينمش يكّه می‌خورم كه هربار کیست..."...

او را حتّا سخت هم نمی‌‌شود شناخت... گاهی حتّا نمی‌شود حدس زد. در رفتارش هميشه چيزی هست كه متعجب كند تو را، در گفتارش نيز!

شك‌ها... وسواس‌ها... و نوعِ خوبی از بدبينی... و البتّه "عدم قطعيت" همواره در مورد او صدق می‌كند... او "متفاوط!" است... اين را اكثر كسانی كه با او آشنايند تأييد می‌كنند (كدام اكثر؟ طبق كدام آمار؟)... طبق آماری كه من گرفته‌ام 54/76 درصد افراد گفته‌اند او را نمی‌شود حدس زد... باقی حدس زده‌اند اما اشتباه!!... حالا چه‌طور از كسی كه چند سطر پيش، پيشِ كشيش اعتراف كرده كه "او را نمی‌شود تعريف كرد" انتظار می‌رود از كسی بگويد كه تا بخواهی تعريفش كنی می‌بينی "اين كه آن نيست" بماند!... بماند؟... اما نه!... چه‌طور می‌شود سال‌ها با او بود و از سال‌های بودن با او چيزی برای گفتن نداشت؟... دارم!... اما چيزهايی هست كه اين روزها نمی‌شود گفت... حتّا شب‌ها. گاهي مشكل فقط از سانسور نيست... خودسانسوری عذابِ اليم‌تری‌ست!... مراعات او را نمی‌كنم... هواي خودم را دارم!!

پس چند بُرِش و فقط چند بُرِش از با باباچاهی بودن:

 

قاچِ اول:

(فلاش‌بك به سال‌های قبل از آشنايی با باباچاهی)

{در شبِ شعری در اطراف شيراز با دوست ‌شاعری آشنا شدم كه غز‌ل‌های جالبی داشت (بی‌خيال وزن!)... شاه‌بيتِ! يكي از غزل‌هايش را بشنويد:

"پينه‌ی پای شتر از سر زانويش پيداست

كارِ امروز به فردا انداختن مشكل است"

اين دفتر غزل را (كه مثل ديوان حافظ – و البتّه صرفاً برای خنده- دست‌به‌دست می‌چرخيد) البته زركوب كرده بود كه "ديوانِ فلانی"...}

 

كارگاهِ شعر باباچاهی در كرج:

خاطره‌ی مورد اشاره – البتّه به اجمال- را به تفصيل برای يكی از دوستان كارگاه تعريف كرده بودم (با تأكيد بر مصراع درخشانِ "پينه‌ی پای شتر...") و هنوز در حال و هوای آن شاه‌بيت! بوديم كه شعرخوانی بچه‌های كلاس آغاز شد و باباچاهی مثلِ هميشه شده بود گوشِ گوش!

يكی از دوستانِ بی‌خبر از ماجرا، شعری خواند... شعر بدی هم نبود؛ اما تنها اين تصوير از آن در يادم مانده است؛ "شتری با پاهای پينه‌بسته". دوست كناری من با آوازی كه توی دهان می‌چرخيد، خواند: "پينه‌ی پای شتر از سرِ زانويش پيداست..."... می‌دانيم كه خنده مُسري‌ست و طبيعی بود كه تا چند لحظه بعد به ديگران هم سرايت كند كه كرد... به باباچاهی ديرتر از همه؛ اما به‌محض اين‌كه دريافت خنده‌ها ناخواسته متوجه شعرِ دوست عزيزمان می‌شود، سعی كرد با لطايف‌الحيل حواس دوست شاعرمان را  سمتِ ديگری ببرد، از اين‌رو گفت: "ياد موضوعی افتادم كه در غياب اين دوست عزيز، برای شما تعريف كرده‌ بودم... بچه بوديم و در جُفره‌ی معروف، منتظر عبور كاروان!... از آن‌جا كه در محل سكونتِ ما تفريح و تَفَرُجي نبود، همين‌كه هوا خنك می‌شد با دوستان می‌رفتيم و از رد پای شتر، شير می‌خورديم... اين‌طوری!!!"... و بعد انگشت كوچكش را روی ميز گذاشت (يعنی كه توی زمين فرو می‌بَرَد) و انگشت شستش را به دهان بُرد يعنی كه می‌مكد آن‌را.

آن‌وقت بی‌دغدغه خنديديم... چند دقيقه و راحت... به "پينه‌ی پای شتر" البتّه و هيچ‌كس نرنجيد... كينه‌ی شتری كه بماند.

 

قاچ دوم

(منزل باباچاهی با چند دوستِ شاعر)

شاعری گرامی با اطمينان به نفسِ زياد شعری می‌خوانَد كه برای آن ميزان از اعتماد به نفس، به‌نظرم خيلی كافی نيست!...

باباچاهی چشم و ابرويی می‌آيد كه معنای نوشتاری آن اين است: "پنبه‌اش را...!"... زدم يا نه مثلاً يادم نيست!... ـ مستی و راستی ـ خُب ديگه! ... حالا ديگه كاريش نمی‌شه كرد!...

گفتم كه گاهی نمی‌شود باباچاهی را حدس زد، مثلِ در همين قاچ... و باز خنديديم... تا حدّ روده‌بُر... كه وای عجب بچه‌مُرشدی شدم... بيا و تماشا كن!

 

(پيش از اين‌كه سرِ قاچ سوم برويم، شايد بد نباشد كه بگويم در اين دوـ سه دهه، كم‌تر شاعری به اندازه‌ی باباچاهی مورد اتهام و انتقاد قرار گرفته و باز كم‌تر سراغ دارم شاعری را كه اين حجم از انتقاد را چنين صبورانه پذيرفته و گاه نپذيرفته باشد!...؛ از انتقادات گاه به‌جا تا اتهامات نا‌به‌جا را.)

 

قاچ سوم

(جلسه‌ی نقد كتاب "عقل عذابم مي‌دهد" در كرج)

منتقدی!! جوان كه گويا قرار است همين‌روز و همين‌جا فرق نقد و فحاشي را بفهمد، در لباسی شيك و اطوكشيده، چاله‌ميدانی‌ترين واژه‌ها را نثار شاعری مي‌كند كه شايد حدود دو برابر سن او كار خلاقه‌ی ادبی كرده...

هيچ‌كس نمی‌خندد، حتّا باباچاهی... همه برافروخته‌اند جز او كه خيلی جدی و موقر، بی‌آن‌كه سرخ شود يا سفيد؛ و طوری كه گويا فرض را بر اين گذاشته كه دغدغه‌ی دوستِ خوش‌تيپمان "دانستن" است نه چيز ديگر، به‌تدريج و البتّه زيرسبيلی، جلسه را تبديل به يك كارگاه انديشه و فلسفه می‌كند. به تشريح تفاوت‌های فلسفه‌ی شرق و غرب می‌پردازد... از فلاسفه‌ی مدرن و پست‌مدرن می‌گويد... و از ريشه‌های فلسفه در شعر از گذشته تا امروز... تا جايی كه عرقِ شرم می‌ماند و پيشانی دوست شرمگين‌مان كه برق می‌زند!

 

با اين‌همه، باز می‌گويم كه باباچاهی اصلاً قابل پيش‌بينی نيست... حتّا روی اين "قاچ"ها هم چندان نمی‌شود حساب كرد... ممكن است تكرار عيناً يكی از همين خاطرات، برای شما تجربه‌ای متفاوت باشد... در مورد او می‌توانم بگويم كه رفتارش تا حدّ زيادی وابسته به حس‌های در لحظه‌ی اوست (درست مثل شعرش كه...)، - حسی كه البتّه كم‌تر اشتباه می‌كند -... شك داريد؟... از من گفتن!... كافی‌ست كمی ـ فقط كمی ـ بارِ خُرده‌شيشه همراه داشته باشيد و از يك فرسخی او رد شويد!

 

راستی! قاچ چهارم

غروب يك روزِ پاييزی... پاييز هم كه شعر می‌آورد و كمی هم سربه‌هوايی و البته عاشقی... عاشقی هم‌ كه‌ مثل شعر قابل تأويل است!

اين شعرِ بدونِ شرح را كه بخوانيد، پی می‌بريد به حال و هوای آن‌روزمان كه هر روزمان چنين باد!

 

اصلاً عجيب نيست

 

             براي علی باباچاهی و آن غروب قرمز پررنگ

 

سي و چند سال كوچك‌تر از تو يا

بيست و چند سال بزرگ‌تر از تو باشد با... 

تعجبی كه ندارد

بيا

تا ساعت‌ها

بی‌مقصد قدم بزنيم

و زنگ دری را

 كه به آن فكر می‌كنی

فرقی نمی‌كند چه كسی

باز نمی‌كند آن را

اما چه‌قدر

برای من اين‌كه

با چه كسی حرف می‌زنم

فرق می‌‌‌كند

و اين‌كه استكانم را

به استكان چه كسی

:- نوش!

...

و تعجب می‌كنی از بس كه: "عجب!"... تو هم؟

- كيست كه نمی‌داند؟

 تو  شوريده‌ای آن‌قدر

كه موهايت را

حتماً در آسياب سفيد نكرده‌‌ای

برعكس، من

 فقط به سايه رفته‌ام

دل‌هايمان ولي

 شبيه به هم آن‌قدر

كه از ياد می‌برم

اين منم؟

 يا آن‌كه روبه‌روی من از نزديك

لبخند می‌زند؟

با چشم‌های خيس

لبخند می‌زند!

 

اين همه حرف ولي چه‌طور

از چشم‌های تو سرريز می‌شود؟

با هر زبانی كه سكوت كنی

 سرريز می‌شوند

در استكانی كه بالا... بالا... و گم می‌شود

شب كه به خانه برمی‌گرديم

چه خاطره‌هايی كه برايمان ساخته‌ای

 نساخته‌ای؟

در عكس هم لبخند می‌زنی كه ساخته‌ای

با چشم‌های خيس

و تعجبی هم كه ندارد!