شعر هايي از خانم آذر كتابي
...
اگر
با كفترهايش
آمده بود
سكوت
براي گفتن
حرفي داشت لااقل!
به پاسيو
– شكل مدرن سياهچاله -
سنگ مي زنم
گودتر مي شود روز !
آسمان از هر طرف
گيج بخورد
مي رسد به دوُر سيماني!
پشت دستم را
داغ مي كنم دوباره
مُشتي
بر ندارم از آسمان
براي روزِ مبادا !
-----------
...
نجات بده
از بلاتكليفي ؛
نيمكت رها شده را
علف!
علف جريان است
غباري كه
يقين ساعت را
مخدوش مي كند !
دست است
بر چشمان بازِ اشياء
مي بندد كه مي پوشاند
و وانمود مي كند
اصلا
چيزي در ميان
نبوده است !
...
طول مي كشد
از ديروزي كه مي رسد
به همين نقطه!
طولاني مي شود
رگ ها – روده ها
دنده هايت!
كِش آمدن
طول مي خواهد
طلوع!
رنگ به رنگ شدن
درد دارد
سفيد – سرخ
به همين نقطه
درد دارد!
سنگ شدن
درد دارد!
-----
آذر كتابي
+ نوشته شده در سی و یکم اردیبهشت ۱۳۹۰ ساعت 9:3 توسط
|