دو شعر از فرناز فرازمند

چشمانت را که دوختی به پیراهنم
آخرین کوک را گره نزن
تا مثل بادبادکی به هوا برویم
آنوقت
باهمه پنجه های چنار
با من خداحافظی کن
*******
در چشم تمام گربه های جهان غافلگیرم میکنی
وقتی که سبز میشوی پیش پای فرار
با همه انگشتانم که چشم بگذارم
پیدا نمیشوی
اصلا در کدام اسکله پنهان شده ای
که هر بار کشتی هایم غرق می شوند
ترا میبینم
از لابلای آخرین باری که ندیدمت
دیوار ها جذام گرفته اند
با انگشتان ریخته هم که نمی شود شمرد
تا دوباره سبز شوی
در چشم تمام گربه های جهان
+ نوشته شده در بیست و چهارم اردیبهشت ۱۳۹۰ ساعت 2:23 توسط
|